Saturday, June 26, 2010

36

2 نيمه شب ،

من پي سي خواني مي كنم ، بابا هم كتاب ، گاهي هم فيلم ،

آروم، آروم دور از چشم بابا ،، كه نكند متوجهم بشه و بگويد كه براي منم چايي بيار،، كه بعد من مجبور شم يك فنجان اضافي تر را اول بشورم و بعد بريزم و بعد راهم را كج كنم و بعد حملش كنم تا بابا ، از كنار مبل هاي پذيرايي ، به سمت اشپزخونه مي خزم ،

خيلي ظريف دكمه ي چايي ساز را مي زنم و كوچه ي تاريك و خالي را با نگاهم مي پيمايم ، تا سوژه اي بيابم و در ذهنم پيرهن ِ عثمونش كنم ،

تيك!!!! دكمه مي پرد ، صدايش گويا به گوشش مي رسد،خيلي غير ِ منتظره ، يه جوري كه همه ي نقشه ي يواشكي در ذهنم يخ بزنه، مي گويد :

" 2خترم يه چاييم واسه من، بيار"

همه ي نقشه هايم ، نقش ِ بر آب ميشه!

اما تلاقي ِ لبخندامون ، به همه ي نقشه هاي يواشكيم مي ارزد، حتي به همه ي نقشه هاي فوق ِ سري ِ" اِف. بي. آي " يا "بي .اف ، جي. اف " ها !!!!

شب ِ فردا هم ،

باز همان تنبلم،،

باز لبخند ...

.

.

.

باز روح ِ فراموشكار ِ من...

No comments:

Post a Comment