Wednesday, September 22, 2010
40
و این طور شد...
از آن به بعد تا مدت ها هرچه یک لنگه پا ، بالا و پایین رفتم ، درو دیوار و زمین و زمان را سرویس کردم ، بس که خودم را زدم بهشون ، نشد که نشد!!
تف ، ماند همان جا ، آن بالا. و گوش ِ چپم هم کَر ماند ،در انتهای مغز ِ چپ.
Wednesday, July 7, 2010
Thursday, July 1, 2010
38
دوسِش داشتم...
بعد يكهو ديگه نشد كه دوسِش داشته باشم ،، نه اين كه نخواسته باشما !!
و اينه داستان ِ تكرار ِ من...
Saturday, June 26, 2010
36
2 نيمه شب ،
من پي سي خواني مي كنم ، بابا هم كتاب ، گاهي هم فيلم ،
آروم، آروم دور از چشم بابا ،، كه نكند متوجهم بشه و بگويد كه براي منم چايي بيار،، كه بعد من مجبور شم يك فنجان اضافي تر را اول بشورم و بعد بريزم و بعد راهم را كج كنم و بعد حملش كنم تا بابا ، از كنار مبل هاي پذيرايي ، به سمت اشپزخونه مي خزم ،
خيلي ظريف دكمه ي چايي ساز را مي زنم و كوچه ي تاريك و خالي را با نگاهم مي پيمايم ، تا سوژه اي بيابم و در ذهنم پيرهن ِ عثمونش كنم ،
تيك!!!! دكمه مي پرد ، صدايش گويا به گوشش مي رسد،خيلي غير ِ منتظره ، يه جوري كه همه ي نقشه ي يواشكي در ذهنم يخ بزنه، مي گويد :
" 2خترم يه چاييم واسه من، بيار"
همه ي نقشه هايم ، نقش ِ بر آب ميشه!
اما تلاقي ِ لبخندامون ، به همه ي نقشه هاي يواشكيم مي ارزد، حتي به همه ي نقشه هاي فوق ِ سري ِ" اِف. بي. آي " يا "بي .اف ، جي. اف " ها !!!!
شب ِ فردا هم ،
باز همان تنبلم،،
باز لبخند ...
.
.
.
باز روح ِ فراموشكار ِ من...