Wednesday, September 22, 2010

40

باد محکم و سفت است ، همین جور سفتکی و بی رحم با موهای ریخته شده تووی پیشانیم صورتم را شلاق بارون می کند ، دهانم را باز می کنم ، به ثانیه نمی کشد که دهانم شدیدن خشک می شود انگار که کارگران بتون ریزی کرده اند تووش ، بوی تلخ سیگار همه ی بینیم را که پر کرد ، یکراست میرود و آن حفره های سرد و تاریکی که اون ته ته های درونم ، آن گوشه ها چمباتمه زده را هم پر می کند ،ماشین ِ کناری اگزوز ِ لعنتیش را سوراخ کرده ، مته ایست که در گیجگاهم فرو می کند، جاده سرد است و سنگ روی سنگ انباشت شده،، تمام هم که نمی شود ، مثه روده ی سگ درازا دارد لامصب !... و بالاخره ،،کسی از ماشین جلویی تُف می کند و تُفش آن چنان در گوش ِ چپم فرو می رود که پرده اش را آنن می درد و بعد هم گوشِ میانی و بالاخره منتهی می شود به مغزم .
و این طور شد...
از آن به بعد تا مدت ها هرچه یک لنگه پا ، بالا و پایین رفتم ، درو دیوار و زمین و زمان را سرویس کردم ، بس که خودم را زدم بهشون ، نشد که نشد!!
تف ، ماند همان جا ، آن بالا. و گوش ِ چپم هم کَر ماند ،در انتهای مغز ِ چپ.

Wednesday, July 7, 2010

39

از زمين و زمان بخوري ،، از فوتبالم بخوري يني ؟؟!!!!

فاك ...فاك ..فك...اسپانيا

Thursday, July 1, 2010

38

دوسِش داشتم...

بعد يكهو ديگه نشد كه دوسِش داشته باشم ،، نه اين كه نخواسته باشما !!

و اينه داستان ِ تكرار ِ من...

Saturday, June 26, 2010

37

يا توي سر پِهن است يا يه چيز ِ ديگه.

36

2 نيمه شب ،

من پي سي خواني مي كنم ، بابا هم كتاب ، گاهي هم فيلم ،

آروم، آروم دور از چشم بابا ،، كه نكند متوجهم بشه و بگويد كه براي منم چايي بيار،، كه بعد من مجبور شم يك فنجان اضافي تر را اول بشورم و بعد بريزم و بعد راهم را كج كنم و بعد حملش كنم تا بابا ، از كنار مبل هاي پذيرايي ، به سمت اشپزخونه مي خزم ،

خيلي ظريف دكمه ي چايي ساز را مي زنم و كوچه ي تاريك و خالي را با نگاهم مي پيمايم ، تا سوژه اي بيابم و در ذهنم پيرهن ِ عثمونش كنم ،

تيك!!!! دكمه مي پرد ، صدايش گويا به گوشش مي رسد،خيلي غير ِ منتظره ، يه جوري كه همه ي نقشه ي يواشكي در ذهنم يخ بزنه، مي گويد :

" 2خترم يه چاييم واسه من، بيار"

همه ي نقشه هايم ، نقش ِ بر آب ميشه!

اما تلاقي ِ لبخندامون ، به همه ي نقشه هاي يواشكيم مي ارزد، حتي به همه ي نقشه هاي فوق ِ سري ِ" اِف. بي. آي " يا "بي .اف ، جي. اف " ها !!!!

شب ِ فردا هم ،

باز همان تنبلم،،

باز لبخند ...

.

.

.

باز روح ِ فراموشكار ِ من...

Thursday, June 24, 2010

35

گُه هايي هستند ، انسان نما ! با آن نگاه هاي زل و لبخند هاي ظريف و شريف شان!