Wednesday, September 22, 2010

40

باد محکم و سفت است ، همین جور سفتکی و بی رحم با موهای ریخته شده تووی پیشانیم صورتم را شلاق بارون می کند ، دهانم را باز می کنم ، به ثانیه نمی کشد که دهانم شدیدن خشک می شود انگار که کارگران بتون ریزی کرده اند تووش ، بوی تلخ سیگار همه ی بینیم را که پر کرد ، یکراست میرود و آن حفره های سرد و تاریکی که اون ته ته های درونم ، آن گوشه ها چمباتمه زده را هم پر می کند ،ماشین ِ کناری اگزوز ِ لعنتیش را سوراخ کرده ، مته ایست که در گیجگاهم فرو می کند، جاده سرد است و سنگ روی سنگ انباشت شده،، تمام هم که نمی شود ، مثه روده ی سگ درازا دارد لامصب !... و بالاخره ،،کسی از ماشین جلویی تُف می کند و تُفش آن چنان در گوش ِ چپم فرو می رود که پرده اش را آنن می درد و بعد هم گوشِ میانی و بالاخره منتهی می شود به مغزم .
و این طور شد...
از آن به بعد تا مدت ها هرچه یک لنگه پا ، بالا و پایین رفتم ، درو دیوار و زمین و زمان را سرویس کردم ، بس که خودم را زدم بهشون ، نشد که نشد!!
تف ، ماند همان جا ، آن بالا. و گوش ِ چپم هم کَر ماند ،در انتهای مغز ِ چپ.